مرز عاشقی
آن روز وقتی خبر دادند سحر مرا نمی خواهد و دوستم ندارد ، نتوانستم سرپا بمانم . بی اختیار به دیوار تکیه دادم و نشستم . مات و مغمومسرم را به اطراف چرخاندم و دور و ورم را نگاه کردم . یک لحظه سکوت عجیبی حاکم شد و دیگر هیچ صدایی نشنیدم . انگار داشتم می مردم . تمام لحظه های تلخ و شیرین که با سحر داشتم مثل یک فیلم در ذهن خسته ام مرور شد . به هر چی نگاه کردم ناراحت بود و غمگین. گل های سفید و صورتی و آبی پیچک ها و گل های آفتابگردان از شرم کار فلک سرشان را پایین انداخته بودند و درختان سر به فلک کشیده بید و چنار با باد خنکی که می وزید . خودشان را تکان می دادند و با نگاه غمگین اش مرا دلداری می داد . دست خواهرم را گرفتم و آرام به او گفتم : آبجی سحر که میگفت تا حد مرگ دوستم داره ، پس چه اتفاقی افتاده که جواب رد به عشق من داده ؟
0 نظر