زندگی من
سکوت برقرار شد . درپوش پیانوی بزرگ برداشته شده بود . بانویی در حالیکه نگاه نزدیک بینش را به شمارش معکوس دوخته بود نشست ، و ماشای من به سوی پیانو رفت ، آراسته و زیبا ، اما زیبا به روشی تازه ، این ماشا هیچ شباهتی به آن ماشایی که هنگام بهار در آسیاب به دیدن من می آمد نداشت . او شروع به خواندن کرد : تو را دوست دارم ؛ ای شب مهتابی؛ در تمام مدت آشنایی مان این اولین باری بود که من آوازش را می شنیدم . صدایش خوب و قوی و با طراوت بود و من هنگام شنیدن صدلیش احساس می کردم که یک خربزه شیرین و خوشمزه می خورم . سپس آوازش به پایان رسید ، همه برایش کف زدند ، و او لبخندی می زد و به نظر بسیار خوشنود می آمد ، چشمانش از شادی برق می زد و در میان موج تشویق ها ، همچون پرنده ای رها شده از قفس که از شوق آزادی پرهایش را پف می دهد و می آراید ، لباس را صاف کرد.
0 نظر